آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 16 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

جوجه های مامان

لباس جدید و سفر

آرش مامان؟دو روز پیش دوباره برات خرید کردم. ا راستی یادم رفت بگم منو بابایی چند وقت پیش رو اسم آرش به توافق رسیدیم.به احتمال نود و نه درصد اسمت همین میشه.دوس داری مامان؟   با مامانم رفتیم بازار خرید.تو یه مغازه که تخفیف زده بود اینو دیدیم.مامانم تا دیدش گفت بیارش.هم قشنگه هم بزرگه.   بعد از کلی گشتن بالاخره تونستم یه سرهمی برات بگیرم.اینم خوشگله. این کالسکه رو هم قبلا با بابایی دیده بودیم و پسندیده بودیم.با مامانم خریدیمش.ولی چون ماشین نبرده بودیم عصرش با بابایی رفتیم آوردیمش. هنوز نتونستم برات ساک بگیرم.از ساک کالسکه خوشم نیومد. قبلا یه وان برات گرفته بودم.احساس کردم خوب نیست.ماما...
3 بهمن 1392

کلاس ورزش جلسه چهارم

دیروز جلسه چهارم کلاس آمادگی برای زایمان بود.باید شوهرامونم میومدن که نیومدن.فقط یه نفر اونم دیر اومد.که ماما دیگه در مورد کارایی که اونا باید انجام بدن چیزی نگفت. در مورد روحیات تو دوران بارداری صحبت کردن.و نقش اطرافیان تو روحیه.و اینکه چی کار کنیم که روحیمون بهتر شه. همینطور مزایای زایمان فیزیولوژیک و معایب سزارینو گفتن. آخر کلاسم چون وقت کم بود خیلی خلاصه نرمش کردیم.تا حالا وقت نشده که تن آرامی رو هم انجام بدیم.تعدادمونم زیاد بود راحت نتونستیم نرمش کنیم. گفت برای دو جلسه بعدی حتما باید همراه خانوم بیارین تا بهش آموزشای لازم رو بدیم برای موقع زایمان.مامانم گفت که باهام میاد.   ...
1 بهمن 1392

حال من

دیشب حالم خوب نبود.غروب که میشه دلم میگیره.یه جایی خوندم نوشته بود بعضیا ممکنه از هفته سی به بعد دچار افسردگی بارداری بشن.الان تو هفته سی ام.فکر میکنم منم اینطوری شدم. صبحها که همش کسلم.حوصله هیچ کاریو ندارم.دیروز غروب رفتیم بیرون بجای اینکه سر حال شم دلم گرفت. مامانم گفت شام بیاین شوشو قبول نکرد.به مامان اس دادم نمیایم ندیده بودش.ساعت هفت و خورده ای زنگ زده کجایین پس .حرصم گرفت.از وقتی برگشتیم به زور جلوی خودمو گرفتم گریه نکنم.کل شب پکر بودم.شوشو چندوقت یه بار میگفت چته.منم هیچی نمیگفتم.موقع خواب گریم گرفت.فکر کردم تاریکه نمیبینتم.شوشو گفت چرا دهنت کج و کوله میشه!خندم گرفت.دوباره پرسید چته.دیگه نتونستم بیصدا باشم.یه هو زدم زیر گر...
25 دی 1392

برف زمستانی

دیشب دیدم آسمون ابری شده.رنگ ابرا قرمز بود.گفتم شاید برف بیاد.بعد گفتم از این اتفاقا زیاد میفته و برفم نمیاد. صبح بیدار شدم دیدم صدای فلوت پسر طبقه بالایی میاد.با خودم گفتم مگه این بچه مدرسه نداره؟چرا نرفته؟ گفتم نکنه برف اومده؟پرده هارو کنار زدم دیدم بله.تو حیاط پر برفه. این عکسو هم از تو حیاط انداختم.آخه بیرون نرفتم. الانم که دارم اینارو مینویسم دوباره بارش برف شروع شده.  ...
21 دی 1392

کلاس ورزش جلسه سوم

دو روز پیش (دوشنبه) جلسه سوم کلاس آمادگی برای زایمان بود.اول شوشو نذاشت برم.آخه شب قبلش برف اومده بود.گفت برفا یخ زده نکنه تو خیابون لیز بخوری و مشکلی پیش بیاد. صبح بیشتر یخا آب شده بود دیگه اجازه داد برم. بازدید از بخش داشتیم.خیلی جالب بود.البته ما بخش خصوصی زایمانو دیدیم.بخشش تمیز بود.دو تا اتاق خصوصی هم داشت.میشه تو اتاق خصوصی (اتاق قبل از زایمان) شوشو هم بیاد.برای آرامش هم موسیقی ملایم پخش میکنن.اتاق زایمان در آبو هم دیدیم.خوبه بخشش تمیز بود. همه چی خوب بود تا دیدیم صدای ناله میاد!یه نفر در حال زایمان بود.البته تو بخش خصوصی نبود.ماهایی که کلاس میریم میتونیم از این بخش استفاده کنیم.بدون پرداخت هزینه اضافه. داشتم میگفتم.ز...
18 دی 1392

چیزای جدید

چند روز پیش رفتم  تو یه مغازه این بالشتو دیدم ازش خوشم اومد.نمیدونستم خیلی استفاده داره یا نه.گفت این برای شکل گرفتن سرش خوبه.بالاخره خریدمش. بعد از کلی گشتن این وان حمومو گرفتم.از بقیه بهتر بود. اینو هم بجای تخفیف داد. اینم ملافه تشکت.البته هنوز ندوختمش.دوست نداشتم از این طرحهای شخصیتای کارتونی بگیرم.چیز دیگه ای پیدا نکردم.باب اسفنجیم دوست ندارم.ولی این از بقیه بهتر بود. دیگه کم کم داره وسایلت کامل میشه.تخت و کالسکه رو هم انتخاب کردیم.چند روز دیگه میریم سفارش میدیم. ...
18 دی 1392

سکسه؟

عزیزم ظهر دیدم حرکاتت منظم شده.حدود یه ربع همینطور با فاصله منظم تو سمت چپ شکمم حرکاتتو حس میکردم. فکر کنم سکسکه میزدی قند عسلم. آخه تا حالا این جوری نبودی. خیلی جالب بود.طولانی هم بود.بابایی میگفت الان جوجه میگه ای وای خسته شدم!   ...
13 دی 1392

وسایل جدید

جوجه مامان هر بار که میریم خرید فقط بعضی از وسایلتو میتونیم بگیریم.اینم عکس وسایل جدیدت مامانی. این شیشه شیرو دیدم ازش خوشم اومد ولی نگرفتم.چند جا گشتم گفتم شاید بهترشو ببینم.ولی این از همه قشنگتر بود.بابایی هم اینو پسندید.   فقط ناخنگیر برات گرفتم.فکر نمیکنم بقیه چیزاش به کارت بیاد. این شلوارم عمه فاطی برات گرفته.اون موقع تازه فهمیده بود که هستی عزیزم. چقد گشتم تا تونستم این حوله رو پیدا کنم.البته اول رنگ کرمشو پسندیدم که تا من رفتم بگیرم فروش رفته بود.الان میبینم این رنگ قشنگتره. این لباسارو دایی علی (داداشم) دو سال پیش از مکه آورده.این پسرونشه.یه دست دخترونه هم هست.مامانم برای من کن...
12 دی 1392

هفته بیست و هشت بارداری

جوجه من؟داری کم کم چربی میگیری. جوجه من؟داری کم کم چربی میگیری.پوستت داره صافتر میشه.یعنی از اون حالت چین خوردگی در میاد. حس چشاییت قوی شده. چشمای نازت دیگه بسته نیست. شنواییت کامل تکامل پیدا کرده. حدودا هزار و صد گرمی.قدت کمی بیشتر از سی و هشت سانته. سرت داره بزرگتر میشه چون مغزت در حال ساختن میلیاردها سلول عصبیه. اسکلت بدن کوچیکتم داره محکم تر میشه. قربونت برم من. این عکس یعنی چشمات بازه! ...
10 دی 1392

هفته بیست و هفت بارداری

سلام جوجه جونم.کم کم داری بزرگ میشیا مامانی.آخرش نفهمیدم الان وزنت چقدره؟ یه جا مینویسه هزار و سیصدو پنجاه گرم.یه جا دیگه میگه نهصد گرم!ولی فکر کنم نهصد گرم درست تر باشه.قدتم سی و شش سانتی متره. اگه من الان یه آهنگو همیشه گوش کنم اونو به خاطر میسپاری و با شنیدنش آروم میشی. همینطورم با شنیدن صدای قرآن حرکات و ضربان قلبت آروم میشه.مامانی قربون اون قلب کوچولوت بشه. میتونی چشماتو باز کنی.میخوابی.بیدار میشی.انگشتتو میمکی.سکسکه هم میکنی.مامان فدات شه تربچه من. راستی یکی از فامیلا کلاهی که برات بافته بودمو دید.گفت احساس میکنم بچتون کچله اینو سرش میذارین که مشخص نباشه کچله!!   ...
7 دی 1392